Mahshad
زندگی عشق است عشق افسانه نیست × آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست
پزشکی قانونی لس آنجلس مرگ مایکل جکسون، ستاره موسیقی پاپ را قتل تشخیص داده است.به نقل از بی بی سی، گزارش پزشکی قانونی لس آنجلس که به هفته ها حدس و گمان درباره مرگ مایکل جکسون پایان داد، علت مرگ او را مسمومیت با پروپوفول که یک داروی بیهوشی است و مسکنی به نام لورازپام عنوان کرده است. این هم عکس مراسم خاکسپاری: واین هم قسمت طنز مرگ مایکل جکسون! آگهی ترحیم مایکل جکسون!!! سلام دوستانُخوب هستین؟!اگه از چند وقت ژیش با من همراه بوده باشیدُحتما یادتون هست که یکبار یکی از شعر های مریم حیدر زاده رو گذاشته بودم.این دفعه هم یه شعر بسیار زیبا از مریم حیدر زاده رو بنام"خیال"گذاشتم.امید وارم لذت ببرید: خیال دیشب دوباره دیدمت اما خیال بود تو در کنار من بشینی؟..... محال بود هر چه نگاه عاشق من بی نصیب بود چشمان مهربان تو پاک و زلال بود پاییز بود و کوچه ای و تک مسافری با تو چقدر کوچه ی ما بی مثال بود نشنید لحن عاشق من را نگاه تو پرواز چشم های تو محتاج بال بود سیب درخت بی ثمر آرزوی من یک عمر مانده بود ولی کال کال بود گفتم کمی بمان به خدا دوست دارمت گفتی مجال نیست ولیکن مجال بود یک عمر هر چه سهم تو از من نگاه بود سهم من از عبور تو رنج و ملال بود چیزی شبیه جام بلور دلی غریب حالا شکست وای صدای وصال بود شب رفت و ماه گم شد و خوابم حرام شد اما نه با خیال تو بودم حلال بود دل دلداده شکستن هنر نیست چو فرنگیس درآمد ز صف نانوایی دید پسرک بیچاره ی بی نوایی گفت آن پسرک بیچاره من دیده ام این چشم ها را وقتی کودکی بود قنداقی رفت جلو آن بدبخت و گفت: نام شماچیست خانم؟من دیده ام این چشم ها را زمانی کوفت فرنگیس بر سر آن پسرک با نان سنگک گفت برو بی حیا تو نادانی روزگاری بگذشت و فردا آمد فرنگیس در گشود و دید چندین لب تابی دید صور خودرا در پس رایانه فریادی کشید از سر ناچاری تیغ بزد بر رگ خویش آن بدبخت شد بر روی زمین دیای خون جاری دیوار نویسی نمود آن مفلوک با خون خویش کای فرنگیس جان این خون شد در بحر تو جاری گذشت و گذشت و گذشت روزگاری و ساعتی بدید فرنگیس اعلامیه ای بر دیواری برفت فرنگیس به مجلس ختم آن مرحوم وسر داد ناله و فغان جانگدازی چه خوش گفت آن مرحوم مغفور که دیده ام چشمان عسلی را روزگاری عاشقا !بدان که دل دلداده شکستن هنر نیست به دست آور دل دلداده را توانی اثر:انجمن شاعران مرده ی فرزانه 13/7/88 Do you know?(in Manchester UTD’s honor) Mahshad Do you know what is feels like to see the happy Man U’s fans in final of champions league? Do you know what is feels like to see that Rooney is happy for all of goals that he’ve scored? If you’re disappoint for win You should know that Gigs is king Edwin,can save all of the goals He’s the best goalar in world Maybe Dimitar is in seat but he’s fun Because he’s brave in all of the matches Look in his past plays He was as a hero in all of the matches Do you know what is feels like to see the happy Man U’s fans in final of champions league? Do you know what is feels like to see that Rooney is happy for all of goals that he’ve scored? How can we win? How can we win? How can we win? How can we win? If Vidic isn’t in match,now But don’t worry,babe Because Fergie can hero us With Patrice,Scoles and John And Fletcher will score a gaol Look at past Manchester’s plays So,we can win in difficult cases See,Carrick scored a goal,yeah And after this great goal We will win,I’m so sure,yeah Do you know what is feels like to see the happy Man U’s fans in final of champions league? Do you know what is feels like to see that Rooney is happy for all of goals that he’ve scored?(5repet) میدونی؟!«به احترام منچستر یونایتد» میدونی چه احساسی داره که طرفدارهای شاد منچستر رو در فینال لیگ قهرمانان ببینی؟! میدونی چه احساسی داره که رونی رو بخاطر گلهایی که زده،شاد ببینی؟! اگه واسه پیروزی نا امیدی باید بدونی که گیگز سلطانه ادوین،میتونه تمام گلهارو بگیره اون بهترین دروازه بان دنیاست شاید دمیتار روی نیمکت نشسته اما اون خوشحاله چون او در تمام مسابقه ها قهرمانه به بازی های قبلی او نگاه کن او بعنوان یک قهرمان در تمام اونها بوده میدونی چه احساسی داره که طرفدارهای شاد منچستر رو در فینال لیگ قهرمانان ببینی؟! میدونی چه احساسی داره که رونی رو بخاطر گلهایی که زده،شاد ببینی؟! ماچطور میتونیم ببریم؟ماچطورمی تونیم ببریم؟!ماچطور می تونیم ببریم؟!ما چطور میتونیم ببریم؟! اگه ویدیچ الان تو مسابقه نیست؟! اما نگران نباش عزیزم! چون فرگی میتونه مارو قهرمان کنه با پاتریس،اسکولز و جان و فلچر یه گل دیگه خواهد زد به بازی های قبلی منچستر نگاه کن! پس ما می تونیم تو شرایط سخت هم ببریم اوه،نگاه کن،کریک یه گل زد،بله و بعد از این گل زیبا ما خواهیم برد و من مطمئنم میدونی چه احساسی داره که طرفدارهای شاد منچستر رو در فینال لیگ قهرمانان ببینی؟! میدونی چه احساسی داره که رونی رو بخاطر گلهایی که زده،شاد ببینی؟!«5بار تکرار»
سلام؛همونطور که قول داده بودم تو این آپ ادامه خلاصه رمان عروس فرانسوی رو گذاشتم.البته امید وارم دفعه قبل داستان رو خونده باشید والان هم مشتاق باشید که ببینید در این قسمت چه اتفاقی میفته.خوب،دفعه قبل به این جا رسیدیم که آنا دست رد به سینه ی فرانسیس میزنه و فرانسیس همراه با عشق پاک اما شکست خورده اش به " مدز " میره.و حالا بقیه داستان . . . شب بعد مهمونی برگزار میشه و آنا بهترین تدارکات رو میبینه وخودش هم یک لباس نقره ای بسیار زیبا همراه با جواهرات نفیس به تن میکنه که در نظر هر کسی باشکوه میاد.در ساعات اولیه مهمونی آنا نگران این بوده که نکنه چارلز دعوتشو بخاطر اتفاق چند شب پیش نپذیره.اما چارلز میاد ولی تنها نیست!چارلز با لوییز میاد تا اینطوری آنا رو تنبیه کنه. اولش که چارلز آنا رو تو اون لباسها میبینه به نظرش خیلی با شکوه میاد و لوییز رو در مقابل آنا هیچ میبینه اما باز هم این حس رو در خودش سرکوب میکنه.وقتی چارلز ، لوییز رو به آنا معرفی میکنه آنا یک لحظه حس میکنه دنیا داره دور سرش میچرخه.وقتی هم کخ مهمونا میرن پدر و مادرشوهرش بهمراه خواهر شوهر "جین" به اتاق خوابش میرن و به آنا میگن که باید از چارلز طلاق بگیری. آنا هم بخاطر کاری که چارلز در حقش کرده بود این پیشنهاد رو قبول میکنه.اما چند دقیقه بعد از رفتن اونها آنا حالش بد میشه و میفته روی زمین؛ندیمه اش سریع دکتر خبر میکنه و دکتر هم به مری جین میگه: " خانم حمله هست.در حال حاضر هم حال بچه و خانم خوبه اما باید بیش از این مواظبشون باشید." جاسوس لوییز هم که پشت در ایستاده بوده این موضوع رو میفهمه و به لوییز خبر میده. لوییز هم که خودشو در خطر میدیده تصمیم می گیره کاری بکنه.بخاطر همین این موضوع رو به آقایی که آنا به جشنش دعوت نکرده بود میگه،آخه اون آقا هم مثه لوییز از آنا متنفر بوده،.اون آقاهم به لوییز پیشنهاد میکنه که چیزی رو بعنوان هدیه به شاه تقدیم کنه تا بتونه ازش نامه جلب سری برای آنا بگیره،نامه جلب سری نامه ای هست که خود شاه ای نامه رو صادر میکنه و اگه اسم شخصی در اون نوشته بشه اون شخص بطور محرمانه دستگیر وبه زندان باستیل تا آخر عمرش فرستاده میشه،.اون آقا به لوییز میگه: " تو خودت رو نمی تونیبه شاه تقدیم کنی چون اونوقت دوست عزیزت دوباری،معشوقه شاه، حسابت رو میرسه.اما من بهت پیشنهاد میکنم به این آدرس بری و یک دختر باکره رو برای شاه بخری. البته یادت باشه که خودت رو خوب بپوشونی و یه نقاب به صورتت بزنی تا کسی نفهمه که تو کی هستی."لوییز همین کار رو میکنه.به اون آدرس میره و یه دختر 15 ساله رو می پسنده.اما موقع پول وقتی دستش رو از زیر روپوشش بیرون میارهانگشترش معلوم میشه و نظر اون پیرزنی که صاحب اونجا بوده رو جلب میکنه،شکل اون انگشتر دوتا قلب برعکس تو هم رفته به همراه یه شاخ گوزن بوده،.خلاصه پول رو میده و دختر رو هم برای شاه میبره.شاه هم به لوییز نامه جلب سری رو میده.(البته اینو بگم که شاه بعد از چند روز دوباره رو به دوباری میاره و اون دختر رو به یه مدرسه مذهبی میفرسته تا راهبه ها ازش مراقبت کنن.)چند شب بعد هم وقتی آنا در راه بازگشت از یه مهمونی بوده بطور محرمانه کالسکه رانش رو می کشن و خودش رو هم به زندان باستیل میبرن.مدتی بعد از این اتفاق پدر و مادرشوهر آنا نگرانش میشن و چند جا دنبالش می گردن. اما وقتی به نتیجه ای نمی رسن ، فکر می کنن که آنا به مدز رفته و الان هم با فرانسیس زندگی میکنه. بعد از گذشت چند ماه مری جین که از همون اول هم قبول نمی کرده که آنا به مدز رفته،شک میکنه و به مدز میره.در اونجا با مافوق فرانسیس ملاقات میکنه و میفهمه که فرانسیس از طاعون مرده!و وقتی هم که وسایل فرانسیس رو تحویل میگیره،میبینه همون سنجاق کروات زمرد چند روز پیش برای فرانسیس فرستاده شده.از اینجا بود که مری جین متوجه میشه که آنا تو دردسر افتاده.به ورسای میاد تا این موضوع رو به پدر و مادر شوهر آنا خبر یده.اما تویه راه چارلز مری جین رو میبینه و مری جین هم تمام قضایا رو به چارلز میگه.چارلز هم وقتی این خبر رو می شنوه میفهمه که آنا بهش خیانت نکرده و درصدد جبران ظلم هایی که قبلا در حق آنا کرده بوده بر میادو حس میکنه که الان دیگه واقعا عاشق آنا هست.مری جین هم به همراه چارلز به پیش پدر و مادر پارلز میرن و این جریان رو برای اونا هم تعریف می کنن.پدرو مادر شوهر آنا تصمیم می گیرن بخاطر روابط خوبی که با دوباری دارن به نزد اون برن تا ازش بخوان که در مورد گم شدن آنا تحقیق کنه. در اون موقع دوباری مشغول این بوده که ببینه چه کسی اون دختر 15 ساله رو فرستاده.بخاطر همین وقتی قضیه آنا رو بهش میگن شک میکنه؛شک میکنه چون تاریخ اومدن اون دختر با تاریخ گم شدن آنا یکی بوده.دوباری تصمیم میگیره برای تحقیقات بیشتر به نزد اون پیرزنی بره که لوییز اون دختر رو از اونجا خریده بود، آخه خوده دوباری هم بعضی وقتا از اونجا خرید میکرده!،وقتی دوباری جریان اومدن اون دختر رو به پیرزن میگه ، پیر زن یاد اون غریبه ای میفته که انگشتر عجیبی داشته.از اونجایی که لوییز دوست نزدیک دوباری هست،دوباری میفهمه که کار ،کار لوییز بوده.بخاطر همین دوباری به همراه وزیر،که اون هم میخواسته ببینه کی اون دختر رو فرستاده،یه شب لوییز رو به خونه وزیر دعوت می کنن.وقتی لوییز اعتراف به کاری که کرده نمی کنه ، وزیر و دوباری اون رو به زیر زمین میبرن تا زیر شکنجه اعتراف کنه.شگرد اونها جواب میده و لوییز به کارهایی که کرده بوده اعتراف میکنه.در آخر هم زیر چنگک دووم نمیاره و میمیره.دوباری که موضوع رو فهمیده بوده همون شب پدرو مادر چارلز به همراه خو.د چارلز رو احضار میکنه و موضوع رو بهشون میگه.چارلز هم از دوباری می خواد که با شاه صحبت کنه تا آنا رو عفو کنه اما دوباری بهش میگه: " من از موقعیتم سیر نشدم که بخوام این چنین در خواستی از شاه بکنم.من نمی تونم این کارو بکنم.تو هم بهتره که آنا رو فراموش کنی چون هیچ جوری نمی تونی اون رو نجات بدی."اما چارلز نا امید نشد یک جواهر بسیار ارزشمند رو برای دوباری خرید و در عوض ازش یک نامه برای ورود به زندان باستیل گرفت. چارلز با اون نامه وارد زندان میشه و به اتاق رئیس محافظ ها میره.در اونجا با اسلحه ای که داشته رئیس رو مجبور میکنه نامه آزادی آنا رو صادر کنه.با اون نامه و همراه با رئیس میرن به سلول آنا و بطور اتفاقی گلوله ای به محافظ سلول آنا می خوره و میمیره.بعد هم چارلز برای اینکه رئیس محافظ ها سرو صدا نکنه با تفنگ ضربه ای محکم به سر رئیس میزنه.آنا هم تا اون موقع فکر می کرده که چارلز انداختش تو زندان اما حالا که میدید چارلز داره نجاتش میده، با اون حال بدی که بخاطر نزدیک شدن تولد بچش داشت، خیلی خوشحال شد.بعد هم با یه بدبختی چارلز،آنا رو از زندان بیرون و به کالسکه ای که شوهر خوار و ندیمه مادرش در اون بودن ،برد.در راه اونها یه خونه دیدن و سریع به اونجا رفتن تا بچه آنا اونجا بدنیا بیاد.صاحب های اون خونه دو پیرزن و پیرمرد مهربون بودن و بچه آنا هم همونجا بدنیا اومد.اما چند دقیقه بعد مامور هایی که فهمیده بودن آنا فرار کرده به اون خونه میرسن.ندیمه مادر چارلز هم برای اینکه مامورا متوجه نشن آنا بچه ای بدنیا آورده ،مجبور میشه آنا رو تکون بده و در اثر همین تکون های زیاد آنا خون زیادی رو از دست میده. اما خوشبختانه مامورا متوجه نمی شن که آنا و بقیه همون فراریها هستن.بعد از اینکه مامورا میرن،چارلز با سرعت هرچه تمام تر به نزد آنا میاد. آنا رو در آغوش میگیره و آنا هم در آغوش چارلز به خواب ابدی فرو میره.بعد از مرگ آنا چارلز به همراه فرزند کوچکش به اسکاتلند میره و مشغول به رسیدگی به امور مردم اسکاتلند و بازسازی اونجا میشه. پایان امید وارم از این داستان خوشتون اومده باشه.ممنون که تا آخرین لحظه این رمان با من بودین. سلام؛تو این آپم خلاصه یک رمان رو گذاشتم.اسم این رمان " عروس فرانسوی " و نویسنده اش " ایولین آنتونی " هست.من این کتاب رو حدود 3 هفته پیش از کتابخونه محلمون گرفتم و خوندم.راستش خیلی از داستانش خوشم اومد؛بخاطر همین هم تصمیم گرفتم خلاصه اش رو براتون بذارم که اگه خوشتون اومد یا بخرینش و یا از کتابخونه بگیرین و بخونیدش.در ضمن این هم بگم که خلاصه این رمان رو تو 2 پست براتون میذارم تا خوندنش براتون خسته کننده نشه.حتما حتما این خلاصه رو بخونید چون مطمئنم خوشتون میاد. این داستان مربوط به زمان لویی چهاردهم در فرانسه میشه.در این زمان خانواده ای بودن که اصالتشون اسکاتلندی بوده اما بخاطر استعمار کشورشون توسط انگلیس مجبور شدن به فرانسه بیان.در فرانسه هم خونه ای در دربار داشتن و با " دوباری " ،معشوقه شاه، روابط خوبی رو داشتن.این خانواده پسری جوان به نام " چارلز " دارن که این پسر از لحاظ اخلاقی مشکل داره تا حدی که از 16 سالگی با دخترهای مختلف معاشقه می کرده!به همین خاطر هم پدرو مادرش ازش متنفرن و اونو به عموش تشبیه می کنن که مثه چارلز از لحاظ اخلاقی مشکل داشته و خیلی متکبر و سنگدل بوده.در نتیجه پدرو مادرش تصمیم می گیرن کاری بکنن. اون ها روزی چارلز رو صدا می کنن وپدرش بهش میگه : " ما مسئولیت بازسازی قسمت هایی از اسکاتلند که قبلا متعلق به اجدادمون بوده رو به تو واگذار می کنیم و برای تامین هزینه های این کار هم باید باید با دختر عموی مادرت " آنا " که یک دختر 19 ساله ست ازدواج کنی؛چون آنا دختر ثروتمندیه."چارلز هم ، چون قرضی رو بالا آورده و اگه این پیشنهاد رو قبول نکنه پدرو مادرش قرضش رو پرداخت نمی کنن و میندازنش به وحشتناک ترین زندان فرانسه یعنی زندان باستیل ، مجبور میشه این پیشنهاد رو قبول کنه. آنا از بچگی از چارلز متنفر بوده اما و قتی بعد از سالها چارلز رو در قصرش تو شارنتیز میبینه،عاشقش میشه و باهم در شارنتیز ازدواج می کنن.درست دو،سه روز بعد از جشن عروسی شون ، چارلز به ورسای بر می گرده و بقیه روزها رو با " لوییز " ،معشوقه اش، می گذرو نه.اما بعد از گذشت چند ماه ، کاسه صبر آنا لبریز میشه و به ورسای میاد.در اونجا به قصر لویی میاد تا بتونه چارلز رو پیدا کنه؛آخه چارلز و لوییز در قصر خونه ای دارن.در قصر لویی آنا با مردی به اسم " فرانسیس " آشنا میشه.فرانسیس یک سرباز مزدور بوده،یعنی سربازی که برای همه کشور ها می جنگیده و پول میگیرفته،.فرانسیس به فرانسه اومده تا از لویی بخواداجازه بده در ارتش فرانسه خدمت کنه.در اونجا وقتی آنا میبینه که فرانسیس آدم خوبیه و از دوستی با آنا قصد بدی نداره با فرانسیس همراه میشه.فرانسیس میگه برای چی اومده به قصر و آنا هم بهش قول میده این قضیه رو با مادر شوهرش در میون بذاره تا مادر شو هرش این درخواست رو به دوباری،معشوقه شاه، بگه. بعد از چند روز هم آنا بهمراه چارلز به یک کنسرت اپرا میرن ، اما چارلز فقط بخاطر آبروش با آنا میاد و هنوز هم نسبت به آنا بی محلی میکنه.آنا هم تصمیم میگره برای اینکه توجه چارلز رو جلب کنه ، در هتل خانوادگی اش که سالها درش بسته بوده یک مهمونی باشکوه برای افتتاحیه هتل بگیره و تویه این مهمونی همه اشراف زاده ها و آدم های مهم و شاه رو دعوت کنه،البته آنا، لوییز و یه آقایی که قبلا باهاش بد رفتاری کرده بوده رو دعوت نمی کنه و بخاطر همین هم لوییز و اون آقا بیش از پیش از آنا متنفر میشن،.تو تدارکات جشن فرانسیس خیلی به آنا کمک می کنه اون هم فقط به خاطر اینکه می خواسته از آنا بخاطر کاری که براش کرده ، تشکر کنه و هیچ منظور بدی نسبت به آنا نداشته.از طرف دیگه هم لوییز از آنا بخاطر اینکه می ترسیده چارلز رو از چنگش در بیاره ، متنفر بوده ، یه خدمتکار رو به هتل آنا میفرسته تا براش جاسوسی کنه. لوییز هم که دوستی پاک بین این دو رو می بینه ، تصمیم می گیره بین مردم شایعه کنه که فرانسیس معشوقه آنا هست. چند شب قبل از جشن لوییز این شایعه رو که خودش پخش کرده بود به چارلز میگه و چارلز هم که بهمراه لوییزدر راه برگشت از پاریس بودن، لوییز رو پیاده میکنه و به پاریس بر می گرده و آنا رو مجبور میکنه فرانسیس رو بیرون کنه.بعد از چند روز هم " مری جین " ،ندیمه آنا، ترتیب یک ملاقات آنا رو با فرانسیس میده تا بتونه برای آخرین بار فرانسیس رو ببینه.تو این ملاقات فرانسیس به آنا میگه : " بیا با من به " مدز " شهری که من برای ماموریت به اونجا میرم ، بریم ودر اونجا با هم ازدواج کنیم." اما چون آنا هنوز هم چارلز رو دو ست داشته ، جواب رد به عشق پاک فرانسیس میده.فرانسیس هم یک سنجاق کرواتش رو که از زمرد بوده و ارثیه خانوادگی اش بوده به آنا میده و میگه: " هر موقع مشکلی برات پیش اومد اینو برام پست کن،مطمئن باش من کمکت خواهم کرد." . . . . خوب حالا حدس بزنید بعدش چی میشه؟!تو قسمت نظرات بهم حدستون رو بگید.(فقط یه راهنمایی می کنم اونم اینکه لوییز یه پاپوش واسه آنا درست میکه و باعث میشه که آنا رو به . . ..) ليلي تا ابد زير خنکاي شمع خدا مي رقصد. سلام،خوبین ؛خوشین ؛سلامتین؟ ببخشید این قدر دیر آپ کردم ولی امید وارم از آپ این دفعه ام خوشتون بیاد.تو اینن پست عکس های دو تا دختر آکروبات باز هست که رو هواپیما آکروبات بازی می کنن!خیلی جالبن ببینین :

پلیس، پزشک شخصی مایکل جکسون را بازجویی کرده است ولی از او به عنوان مظنون نام نبرده است.
گزارش پزشکی قانونی مینویسد: "علت مرگ مسمومیت حاد با پروپوفول تشخیص داده شده است."
بر اساس این گزارش، مجموعه ای از داروهای میدازولام، دیازپام، لیدوکائین، لورازپام و افدرین در خون مایکل جکسون دیده شده است.
متن کامل گزارش سم شناسی پزشکی قانونی درباره علت مرگ مایکل جکسون به درخواست پلیس و دادستان لس آنجلس منتشر نشده است.
وکیل پزشک شخصی مایکل جکسون خواستار انتشار گزارش کامل سم شناسی است.
ادوارد چرنوف وکیل دکتر کانراد مورای خواستار انتشار غلظت دقیق همه داروهای اعلام شده در خون مایکل جکسون شده است.
خبرگزاری رویترز، به نقل از پلیس لس آنجلس گزارش کرده که گزارش سم شناسی احتمالا به دادستانی ارجاع میشود تا کیفرخواست جنایی صادر شود.
پیش تر گزارش هایی به نقل از دکتر مورای، پزشک شخصی آقای جکسون منتشر شده بود که از تجویز دارو پروپوفول برای درمان مشکل بی خوابی او خبر میداد.
مایکل جکسون، ژوئن 2009 در سن پنجاه سالگی در خانه خود در لس آنجلس درگذشت.







شمعي که کوچک بود و کم، براي سوختن پروانه بس بود.
مردم گفتند: شمع عشق است و پروانه عاشق.
و زمين پر از شمع و پروانه شد.
پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند.
خدا گفت: شمعي بايد دور، شمعي که نسوزد، شمعي که بماند.
پروانه اي که به شمع نزديک مي سوزد، عاشق نيست.
شب بود، خدا شمع روشن کرد.
شمع خدا ماه بود. شمع خدا دور بود.
شمع خدا پروانه مي خواست. ليلي، پروانه اش شد.
بال پروانه هاي کوچک زود مي سوزد، زيرا شمع ها، زيادي نزديکند.
بال ليلي هرگز نمي سوزد. ليلي پروانه شمع خداست.
شمع خدا ماه است. ماه روشن است؛ اما نمي سوزد.







| Design By : Night Skin |


